close
تبلیغات در اینترنت
اويس قرني

جستجوگر پیشرفته سایت



آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 130 islamiweb
0 178 islamiweb
0 195 islamiweb
0 100 islamiweb
0 123 islamiweb

اويس قرني
اويس قرني اویس قرنی  ازعارفان بزرگ زمان خود که معاصر با رسول اکرم(ص) بود که در یمن زندگی می‌کرد و در طول حیات خود هرگز نتوانست با پیامبر دیداری داشته باشد و ایشان در باره‌ی این عارف بزرگ چنین می‌فرمایند: نفس رحمان از جانب یمن همی‌ یابم و نیز می‌فرمایند که در فردای قیامت حق تعالی هفتاد فرشته بیافریند در صورت اویس تا اویس در میان ایشان به عرصات برآید و به بهشت رود. تا هیچ آفریده واقف نگردد_الاّ ماشاالله_ که اویس در میان کدام است که در سرای دنیا، حق را در زیر قبه نور تورای ماند که «اولیایی تحتَ قِبابی، لایَعرَفَهُم غَیری».   باز خواجه انبیاءفرمود: در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مُضَر، او را در قیامت شفاعت خواهد بود. از او سؤال شد که او کیست فرمود بنده‌ای از بندگان خدا. گفتند نامش چیست فرمود اویس و در قَرن زندگی می‌کند پرسیدند او تو را دیده‌؟ فرمود: «به دیده ظاهر نه» گفتند: عجب! چنین عاشق تو و به خدمت تو نشتافته!؟ فرمود: از دو سبب یکی غلبه حال، دوم تعظیم شریعت من، که مادری دارد نابینا و مؤمنه و به پای و دست سست شده به روز اویس شتربانی کند و مزد آن به نفقات خود و مادر خود خرج می‌کند. ما او را ببینیم؟ صدیق را گفت: تو او را نبینی اما عمر  فاروق و علي  مرتضی او را بینند و او مردی شعرانی بود و بر پهلوی چپ و بر کف دست وی چندِ یک درم سپیدی است اما بَرَص نیست. چون او را دریابید سلام مرا برسانید و بگویید که: امت مرا دعا کن. نقل است که چون رسول(ص) وفات خواست کرد سؤال کردند یا رسول الله مرقع تو به که دهیم؟ گفت: به اویس قرنی بعد از وفات پیغمبر چون عمر(رض) وعلی(رض) به کوفه آمدند فاروق در میان خطبه روی به اهل نجد کرد که: "یا اهل نجد برخیزید" برخاستند و گفت: از قرن کسی در میان شماست؟ گفتند: "بلی" قومی را پیش وی فرستادند. فاروق(رض) خبر اویس پرسید. گفتند: نمی شناسیم. گفت صاحب شرع(ص) مرا خبر داده و او گزاف نگوید. مگر او را نمی‌دانید! یکی گفت: او از آن حقیرتر است که امیرالمؤمنین او را طلب کند، دیوانه‌ای احمق است که از خلق وحشی باشد. فاروق گفت: او کجاست؟ که ما او را می‌طلبیم. گفتند: او در وادی عُرَنه شتر می‌چراند تا شبانگاه نان بستاند و در آبادانی نیاید و با کس صحبت ندارد و آنچه مردمان خورند او نخورد و غم و شادی نداند. چون مردمان بخندند او بگرید و چون بگریند او بخندد. پس مرتضی و فاروق _رضی الله عنهما_ بدان وادی رفتند و او را در نماز یافتند. حق تعالی فرشته‌ای را گماشته بود، تا شتران وی را می‌چرانید. چون حس آدمی بیافت. نماز کوتاه کرد. چون سلام باز داد، فاروق برخاست و سلام کرد. جواب داد. فاروق گفت: نام تو چیست؟ گفت: عبدالله. گفت همه ما بندگان خداییم نام خاص می‌پرسم. گفت: اویس. گفت: دست راست بنمای. بنمود. آن نشان که پیغمبر(ص) فرموده بود بدید در حال بوسید. پس گفت: پیغمبر خدای تو را سلام رسانیده است و گفته: امتان مرا دعا کن. اویس گفت: تو به دعا کردن اولی تری. که بر روی زمین از تو عزیزتر نیست. فاروق گفت: من خود این کار می‌کنم اما تو وصیت رسول به جاي آر. گفت: «یا عمر! تو نیکوتر بنگر. نباید که آن دیگری بود». گفت: پیغمبر تو را نشان داده است. اویس گفت: پس آن مرقع پیغمبر به من بدهید تا دعا کنم و حاجت خواهم. پس به گوشه‌ای رفت دورتر از ایشان و مرقع بنهاد و روی بر خاک نهاد و گفت: «الهی این مرقع در نپوشم تا همه امت محمد ر ابه من ببخشی. پیغمبرت اینجا حوالت کرده است. و رسول و فاروق و مرتضی کار خود کردند. اکنون کار تو مانده است». هاتفی آواز داد که «چندینی به تو بخشیدیم. در پوش». گفت: « همه را خواهم». می‌گفت و می‌شنید. تا فاروق و مرتضی گفتند: نزدیک اویس رویم، تا چه می‌کند؟ چون اویس ایشان را دید که آمدند. گفت: چرا آمدید؟ که اگر آمدن شما نبودی، مرقع در نپوشیدمی تا همه امت محمد(ص) به من بخشیدی. چون فاروق اویس را دید_ گلیمی شتری پوشیده و پای برهنه، و توانگری هجده هزار عالم در تحت آن گلیم_ فاروق دل از خود و خلافت برگرفت. گفت: کیست که این خلافت را به یک نان از من بخرد؟ اویس گفت: کسی که عقل ندارد. چه می‌فروشی؟ بینداز تا هرکه خواهد برگیرد. خرید و فروخت در میان چه کار دارد؟ تا صحابه فریاد کردند که چیزی از صدیق قبول کرده‌‌ای کار چندین مسلمان ضایع نتوان گذاشت که یک روز عدل تو بر هزار ساله عبادت شرف دارد. پس اویس مرقع در پوشید و گفت که: به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر از امت محمد(ص) بخشیدند، از برکات این مرقع. فاروق گفت: یا اویس چرا نیامدی تا پیامبر را بدیدی. گفت: شما او را دیده‌اید؟ گفتند: بلی. گفت: مگر جبه او را دیده‌اید. اگر او را دیده‌اید بگویید که ابروی او پیوسته بود یا گشاده؟ عجب آنکه هیچ نتوانستند گفت. از هیبتی که اویس را بود. اویــــس قـــــرنـــــی در تذکره الاولیا آن قبله تابعین ، آن قدوه اربعین، آن آفتاب پنهان ،آن هم نفس رحمن ، آن سهیل یمنی ، اویس قرنی ( رحمه الله علیه) گاهگاه خواجه عالم (ص) روی سوی یمن کردی و گفتی « انی لا جد نفس الرحمن من قبل الیمن» یعنی نفس رحمن از جانب یمن همی یابم. نقل است که چون رسول اکرم (ص) وفات خواست کرد. گفتند " یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم؟ . گفت " « به اویس قرنی» چون اهل قرن از کوفه باز گشتند، اویس را حرمتی پدیدار آمد میان قوم. و او سر آن نمی داشت . از آنجا بگریخت و باز به کوفه آمد .بعد از آن کسی او را ندید، الا هرم بن حیان که گفت: چون بشنیدم درجه شفاعت اویس تا چه حد است ، آرزوی او بر من غالب شد. به کوفه رفتم و اورا طلب کردم . ناگاه بر کنار فرات یافتم که وضو می ساخت و جامه می شست . بدان صفت که شنیده بودم او را بشناختمو سلام کردم . او جواب داد و در من نگریست . خواستم تا دستش گیرم ، مرا نداد . گفتم : «رحمک الله یا اویس و غفرک » .چگونه ای ؟ و گریه بر من افتاد ، از دوستی وی و رحم که مرا بر وی آمد و از ضعیفی او. اویس بگریست و گفت : « حیاک الله یا هرم بن حیان» . چگونه ای و تو را که راه نموده به من ؟ . گفتم " « نام من و پدر من چگونه دانستی ؟ و مرا چون شناختی ؟ هرگز مرا نا دیده » . گفت : « نبا نی العلیم الخبیر»ـ آن که هیچ چیز از علمش بیرون نیست مرا خبر داد_ «و روح روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد» . گفتم " « مرا خبری روایت کن ، از رسول (ص) » گفت : « من او را در نیافتم ، اما اخبار او از دیگران شنیده ام . و نخواهم که محدث باشم و مفتی و مذکر . مرا خود شغل است که بدین نمی پردازم » .گفتم : « آیتی بر خوان تا از تو بشنوم» . . گفت ک « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » و زار بگریست پس گفت : « چنین می فرماید حق ( تعالی) وما خلقت الجن و النس الا لیعبدون و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین. ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثر هم لا یعلمون. الی قوله هوالعزیز الرحیم. برخواند آنگاه بانگی بکرد که گفتم هوش از وی برفت. پس گفت : ای پسر حیان چه آورد تو را بدین جایگاه ؟ گفتم : « تا با تو انس گیرم وبتو بیاسایم » گفت : «هرگز ندانستم که کسی که خدای ( عز و جل) را شناخت با غیر او انس گیرد و به غیر او بیاسلید» پس هرم گفت : مرا وصیتی کن . گفت : «مرگ زیر بالین دار ، چون بخسبی . و پیش چشم دار چون برخیزی ودر خردی گناه منگر . در بزرگی ان نگر که در وی عاصی می شوی . اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی. از او پرسیدند « خشوع در نما زچیست ؟ » . گفت : « آن که اگر تیر به پهلوی وی زنند در نماز ، خبر ندارد» وگفتند: «چگونه ای؟ » . گفت چگونه باشد کسی که بامداد بر خیزد و نداند که شب خواهد زیست ؟ . گفتند : : کار تو چگونه است ؟ . گفت « آه از بی زادی و درازی راه » و گفت : « اگر تو خدای را پرستی به عبادت آسمانیان و زمینیان ، از تونپذیرند تا باورش نداری » . گفتند : چگونه باورش داریم ؟ گفت : « ایمن باشی بدانچه پذیرفته است . و فارغ بینی خود را در پرستش و به چیز دیگر مشغول نشوی و نیز گفته است: هر که سه چیز دوست دارد، دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیک تر است. یکی طعالم لذیذ خوردن، دوم لباس زیبا پوشیدن، سوم با توانگران نشست و برخاست کردن. و ربیع بن خثیم، - رحمت الله علیه- گفت: رفتم تا اویس را بیابم، در نماز بامداد بود. چون از نماز فارغ گشت، به تسبیح و تهلیل پرداخت صبر کردم تا ذکرش پایان یابد. او همچنان تا نماز بعد در ذکر و دعا بود. این ذکر و نماز سه شبانه روز ادامه داشت. در این مدت نه چیزی خورد و نه لحظه ای خوابید. شب چهارم خواب او را در ربود. مواظبش بودم، پس از اندک خوابی شنیدم که با خدای خود مناجات می کند و می گوید: بارخدایا، به تو پناه می برم از چشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار. با خود گفتم: من آنچه می خواستم دریابم دریافتم، بهتر آن که او را به همین حال واگذارم و خاطرش را آزرده نسازم و به سوی خانه ی خود بازگشتم. و نیز گفته اند که:" در عمر خود هرگز شب نمی خوابید، یک شب می گفت: هذا لیلة السجود- امشب شب سجده است- و تمام شب را در سجده بود و شبی دیگر می گفت: هذا لیلة القیام- امشب شب قیام است و تمام شب را در قیام به سر می برد و شبی دیگر می گفت:" هذا لیلة الرکوع- امشب شب رکوع است و تمام شب را در رکوع می گذراند. گفتند: ای اویس چگونه طاق می آوری شبی بدین درازی در یک حال به سربری؟ گفت: من هنوز یک بار سبحان ربی الاعلی نگفته ام که روز فرا می رسد و هنوز سه بار تسبیح که سنت و روش پیامبر است، نگفته ام که شب تمام می شود و این عمل را از آن جهت انجام می دهم که عبادتم شبیه عبادت آسمانیان باشد. آورده اند که به اویس خبر دادند که مردی سی سال است که کفن بر گردن خود افگنده و در گوری فرو می رود و گهگاه نیز بیرون می آید و در کنار گور می نشیند و می گرید، نه شب آرام دارد، نه روز قرار، اویس نزد او رفت، شخصی را دید زر روی و نحیف که چشمانش در گودی فرو رفته، با حالتی بس زار و نزار، اویس گفت: ای مرد سی سال است که گور و کفن بت تو شده اند. آن مرد تکانی خورد، به خود آمد و چون به گفته ی اویس، خود را در دست گور و کفن اسیر دید، نعره ای زد و جان خود را تسلیم کرد و در همان گور و با همان کفن دفنش کردند. اینک اگر گور و کفن، حجاب شود بین مخلوق و پروردگار پس درباره ی حجاب هائی که همه ی ما را در برگرفته است چه باید گفت؟! آورده اند که سه شبانه روز بر او می گذشت که چیزی نخورده بود، روز چهارم در راه یک دینار دید که افتاده است، برنداشت. گفت شاید از دست کسی افتاده باشد. راه بیابان در پیش گرفت تا علفی بیابد و سد جوع کند، گوسفندی را دید که قرص نانی گرم در دهان دارد. گوسفند نان را در پیش او نهاد. گفت: شاید از کسی ربوده باشد روی از آن بگردانید، گوسفند به سخن آمد و گفت: من بنده ی آن کسی هستم که تو نیز بنده ی اوئی، بگیر روزی خدا را از دست بنده ی خدا. گفت: دست دراز کردم تا نان را بگیرم نان در دست من ماند و گوسفند ناپدید گشت! آورده اند که همسایگان درباره ی او گفته بودند که: ما او را از زمره ی دیوانگان می شمردیم تا آنکه از او خواستیم موافقت کند، تا برایش سرپناه و خانه ای بسازیم و ساختیم مدت ها بر او می گذشت که دیناری بدست نمی آورد تا با آن روزه ی خود را بگشاید. زندگی او از فروش خرما بود که چند دانه ای می چید و می فروخت که آن را هم اغلب در راه خدا صدقه می داد. جامه ی خود را از میان کهنه هائی که در بیابان ریخته بودند انتخاب می کرد که پس از شستن و پاک کردن بر تن می کرد و پارگی آن را می دوخت و پس از پاره شدن باز هم می دوخت. در وقت نماز بامداد از خانه بیرون می آمد و بعد از نماز شامگاه باز می آمد و به هر محله که وارد می شد کودکان او را سنگ باران می کردند و او می گفت: بچه ها! ساق های من باریک است، سنگ کوچکتر بیندازید، تا پای من خون آلود نشود که از نماز بیفتم، که مرا غم نماز است نه غم پای. و در آخر عمر چنین گفته اند که نزد امیرالمؤمنین علی(رض) آمد و در رکاب آن حضرت در جنگ صفین پیکار کرد تا آنکه شهید شد- عاش حمیداً و مات سعیداً- نیکو زندگی کرد و سعادتمند مرد.
تعداد بازديد : 120
مطالب مرتبط
تابعي بزرگوار:سالم بن عبدالله بن عمر(رح)
طاعات پنهاني، نشانه اخلاص
وهب بن منبه
رنج هاي امام سفيان ثوري
امام عامر بن شراحبیل شعبی، دانشمند بزرگ کوفه
توبه فضيل بن عياض
بخش نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی